persianvista






ویستا


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
ویستا


آرشیو وبلاگ
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
آذر ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
دی ۸٥
آبان ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
دی ۸٤
آذر ۸٤


لینک دوستان
PERSIAN YAHOO
پوريا سوری
سوشيانت و اقليما
کلاغ زرد
ميثم غفوريان
بهاء الدين مرشدی
بابک آب برين
امير حبيبی
مجتبی پورطالبیان
محبوبه آب برين
پيام عزيزی
روياهای بدون امضاء
نجمه گودرزی
چهره به چهره
ارتباط نامه
قفسه
هادی صداقت
كتابيسم
جيره ي كتاب
كتاب خوانه
ابراهيم نبوی
فريدون
داوود ملک زاده
روزنامک
ابوالفضل بیات
قربانی شماره 14
حرفهای تو از زبان من
موزماهی
لیلون
کیارش
محمد امامی
گرداب
احسان
فقیر
اومان
طیبه تیموری
حمید سلطان آبادیان
دوست دارم سرما بخورم
سومنات
ویستا / یه ویستای دیگه
مطب دکتر کالیگاری
هنر من سینما
مرده شور خانه
از سینما تا متن
نما به نما
هنر سینما
ماداتکو
کارگردانان
فیلم
خانه ی سینمای ایران
موج نو
فیلم کوتاه
تئاتر و سینما
خورشید تیسفون
فیلم-اسکار-سینما
سینماگران جوان
ادبیات داستانی
خانه ی هنرمندان ایران
خبرگزاری مهر
اعتماد
برداشت
نقدستان
رسانه هنر
سینما ژورنالیسم
دریچه ای به سوی ارتباطات
News,Communication
Reporter
آزمون ارتباطات
سمر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : سعیده
مدرسه وب

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

نیروانا نمی خواهم

امروز یادش رفته دون بپاشه انگار. از صبح تا حالا پشت این پنجره هرچی نوک به شیشه میزنم که پنجره رو باز کنه و مثل همیشه برام دون بپاشه فایده نداره.

 

عجیبه، راستش منم خیلی گرسنه نیستم فقط منتظرم این پنجره باز بشه. وقتی نیست انگار تمام روز کسل و بی حوصله ام. داخل این کوچه یه پنجرة دیگه هم هست که لبش دون می پاشن، ولی من متعلق به این پنجره ام؛ نه، یعنی این پنجره متعلق به منه. بقیه وقتی میان اینجا دنبال غذا، با قیل و قال ردشون میکنم. اصلن نمی فهمن که این پنجره مال منه. دلم می خواست دست داشتم و می تونستم خفشون کنم تا درس عبرتی بشه واسه بقیه.

 

ظهر شده و هیچ خبری ازش نیست. بعضی روزها که صدای تارش رو می شنوم همون لب پنجره می زنم زیر گریه. دلم می خواست مثل قبل، بعد از تار نوازیش تشویقش کنم و اونم با اون نگاه های پر از رضایت و لبخندش ترغیبم کنه به ادامه تشویق، اما حالا...

 

 بگذریم. روز اولی که پشت پنجره دیدمش شناختمش، ولی اون نه! درخت چنار جلوی پنجره شده بود سایه بالای سرم. از لب پنجره تکون نمی خوردم به این امید که شاید منو یادش بیاد، ولی افسوس. بالاخره منو دید، ولی نشناخت. فقط به ذهنش رسید که شاید گرسنه باشم، واسه همین پنجره رو باز کرد تا برام دون بپاشه، که منم از فرصت استفاده کردم و پریدم روی شونش و بوسیدمش. باز هم نفهمید که منم، انگار. گرفت منو توی دستش و هی نگاه نگاه کرد. هرچی هوار زدم که بابا منم، یادت نیست، فایده ای نداشت. اصلن دوست نداشتم از توی دستش بپرم، ولی پروندم. مثل قدیما که بی حوصله بود و مجبور میشدم یه جوری محترمانه گم و گور بشم.

 

از اون روز به بعد هر روز دون می پاشید و منم نامردی نمی کردم و تا دونه ی آخر رو می خوردم. بعد عین یه توپ پرپری می افتادم دم پنجره و هی نگاهش می کردم. وقتی منو می دید کلی می خندید. منم می خندیدم ولی اون که نمی دید.

 

هنوزم عادت داره زیر لب آواز بخونه، دیوونه می شم من. یاد اون روزهایی می افتم که تو خیابون ها قدم می زدیم اونم آوازخوان، با صدای بلند. اون خیابون ها تمومی نداشتن انگار، می رفتیم و می رفتیم، آواز بود و رفتن... یا شاید آوازرفتن!

 

پس امروز کجاست؟ چرا دیر کرده؟ نکنه منو شناخته؟ شاید توی اون ماشینیه که داره میاد. کاش اینبار منو بشناسه...

 

□□□

 

منو نمی شناسه. دیروز توی کوچه، دم در که داشت کلید رو به در می انداخت کنارش ایستادم و سرم رو بالا گرفتم تا مطمئن بشم خودشه. آره خودش یود، با همون پالتو و کلاه همیشگی. در رو باز کرد، منم دنبالش رفتم داخل حیاط. منو دید و نشناخت. نشست و دستی روی سرم کشید، با همون لبخند همیشگی. خودم رو واسش لوس می کردم، هی اینور اونور می دویدم و اونو دنبال خودم می کشیدم. سر به سرش می ذاشتم، عین قدیما. ولی یهو رفت، حوصله اش سررفت انگار. دنبالش از پله ها رفتم بالا. در خونه رو باز کرد و دم در ایستاد تا ببینه چیکار می کنم. منم رفتم داخل خونه و یه چرخی دور و بر زدم. پریدم روی میز و زل زدم بهش. از این که پیشش بودم خوشحال بودم. همچنان کنار در ایستاده بود و در هم باز. می خواست که بیرونم کنه انگار. هیچ وقت از رفتارش سر نمی آوردم. همیشه همینطور بود، دنبال خودش می کشیدت بعد یهو غیب می شد، اگر هم غیبش نمی زد تو مجبور بودی بخاطر کم حوصلگی اش بکشی کنار. اون روز هم همین احساس رو داشتم. باید می رفتم انگار، حوصله نداشت.

 

شب توی کوچه هرچی صداش می زدم متوجه نمی شد. چرا با اینکه منو می بینه ولی نمی شناسه؟ شایدم می شناسه به روی خودش نمیاره. لابد فکر می کنه پررو می شم. ولی راستش بیشتر به نظر میاد منو یه گربه می بینه، یکی مثل بقیه.

 

کاش می تونستم بپرم بالا. عین اون موقع ها که پر داشتم و به عشق اون می پریدم لب پنجره تا برام دون بپاشه. اگه اون تصادف لعنتی نبود، لب پنجره اتراق می کردم تا همیشه ببینمش. حالا این پایین، داخل این کوچه باید منتظر بمونم تا شاید از خونه بیاد بیرون. مگه نمی دونه عمرمن اینقدر کوتاهه که دیگه مجالی برای این همه انتظار نیست، انتظار برای کسی که می شناسیش ولی نمی شناسدت.

 

□□□

 

چقدر قیافه اش تغییر کرده، رفتارش اما نه. آسمون بره زمین بیاد باز هم خود خودشه.اون سحری که از غلاف این ساقه زدم بیرون دیدمش. داشت با لیوان آب می ریخت پای گلدون و برگها رو دونه دونه نوازش میکرد، با لبخند اما. وقتی داشت حاضر میشد برای بیرون رفتن، زیر لب آواز می خواند، همون آواز آشنا رو:

 

دشت کشتی گل ورشتی دیبۀ اردیبهشتی

گل کنشتی گل ورشتی گل نما و گل عذار

 

اینو خوب یادمه، چند بار وقتی از اون کوچه رد می شد و دنبالش می دویدم می شنیدم که این آهنگ رو زمزمه می کرد، آره خوب یادمه.

 

ساکت بود و خاموش امروز صبح. وقتی حرف نمی زنه دلم می خواهد زار زار بزنم زیر گریه. گریه کردم و اون اشک منو با شبنم اشتباه گرفت. امروز رنگ پریده تر از دیروزم، فردا زردتر از امروز. پس فردا هم می دونم چی می شه، پس فردا وقتیه که دیگه ریختن یه دریا آب هم پای این گلدون نجاتم نمیده. باید برم، انگار حوصله نداره پس فردا هم.

 

...

 

 


نوشته ی ویستا در ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۸/٦/۱٧

جنایت

هر جنایتی از آدمی ساخته است!

باور کنید!

داروی جاودانگی را کشف خواهد کرد!

می گویید نه؟

این خط،

این نشان...

 

(حسین پناهی)


نوشته ی ویستا در ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/٥/٢٦

بگم!!!

بگم!!!

باشه میگم

حماقت تا مغز استخوان جماعت رسوخ کرده (البته دور از جون شما)

همه داریم به چشم میبینیم دروغای این رئیس جمبور رو و هنوز هم یه جماعت ازش به شدت حمایت میکنن و ...

این مطلبی که گذاشتم یک سری آمار در مورد مطبوعاتی هستن که هدف توهمات اقای رئیس دولت نهم واقع شدن. حتمن قبل از حمایت از این آقا اینو بخونین!

بعدش شما بگین!

 

عملکرد چهارساله آقای احمدی نژاد در مقابله با مطبوعات

محمود احمدی نژاد در مناظره با میر حسین موسوی، ضمن تاکید بر مدارای دولت نهم با منتقدان، تاکید کرد دولت او هیچ روزنامه ای را توقیف نکرده است. آنچه در ادامه می خوانید کمکی دوستانه است برای تقویت حافظه تاریخی آقای رییس جمهور چراکه ایشان خود به درستی گفته اند: حافظه تاریخی نباید از دست برود....

محموداحمدی نژاد امروز رییس جمهور است، دیروز استاندار اردبیل و پریروز شاکی روزنامه سلام. مناظره میر حسین و احمدی نژاد برای مطبوعاتی ها نقطه عطف بود. مردی که تا یک دهه پیش شاکی خصوصی روزنامه سلام بود و یکی از روزنامه های منتقد آن دوره را به محاق تعطیل کشید، مردی که موسوی و خاتمی را به خاطر نحوه برخورد با منتقدان به تندی مورد حمله قرار می دهد.

شاکی خصوصی روزنامه سلام امروز مدعی این است که در دوره چهار ساله اش 320 هزار تیتر در مخالفت با او و برنامه هایش در مطبوعات منتشر شده است.

مسعود حیدری، مدیرعامل سابق خبرگزاری کار ایران (ایلنا) که در دوره احمدی نژاد برای مدتی طعم تلخ توقیف را چشید در نامه ای نوشته که: «با یک حساب سرانگشتی حتی با احتساب روزهای تعطیل (365 روز سال و بدون احتساب روزهای جمعه و سایر ایام تعطیل که کلا طی 4 سال به رقم 1460 روز می‌رسد) به این نتیجه می‌رسیم که مطابق ادعای رئیس دولت روزانه حدود 220 تیتر و مطلب علیه دولت توسط رسانه‌های منتقد ایشان منتشر و در اختیار افکار عمومی قرار گرفته است که نشان می‌دهد ایشان محاسبه نکرده‌اند که اولاً چند روزنامه در کشور منتشر می‌شود و ثانیاً این تعداد روزنامه که به زعم ایشان، همه آنها مخالف و منتقد دولت نهم بوده‌اند، روزانه قادر به درج چند تیتر هستند؟»

گویا در این آمار هم مثل بقیه آمارهایی که توسط دولت نهم ارائه شده، باید شک کرد.

بد نیست فقط یک بار کلمه «توقیف» را در یک موتور جستجو، وارد کرده و ببینید که چه اتفاقی رخ می دهد. «توقیف» مثل یوغ بر گردن مطبوعاتیان انداخته شده است.

در دوره احمدی نژاد اگر چه این موضوع یدک کشیده شد که «از هیچ روزنامه ای شکایت نمی کنیم و حتی شکایات دولتی را پس می گیریم» اما این بار مطبوعات به بهانه های مختلف توسط هیات نظارت بر مطبوعات (وابسته به وزارت ارشاد دولت نهم) توقیف شدند و روزنامه نگاران به مراتب در این چهار سال روزگار بدتری را گذراندند.

روزنامه های کارگزاران، تهران امروز، روزگار ، آریا، شرق، هم میهن، همشهری عصر و ... و شهروند امروز و مجله زنان و مدرسه و .. جزو نشریاتی هستند که به اتهام توهین به رییس جمهور و یا تخریب برنامه های او و یا بهانه های مشابه توقیف شدند.

کارنامه هیات نظارت

با روی کار آمدن دولت نهم، هیات نظارت بر مطبوعات نیز به عنوان یکی از نهادهای توقیف کننده مطبوعات عمل کرد، در حالی که در دوره قبلی توقیف ها توسط قوه قضاییه انجام می شد و هیات نظارت به تذکر و یا در موارد حاد به معرفی نشریه ای که از نظر آنان متخلف بود، به دادگاه اکتفا می کرد.

نخستین مجله ای که در هیات نظارت با تغییر ترکیب آن به محاق توقیف رفت، مجله کارنامه بود. مجله زنان نیز به دستور این هیات توقیف شد.

اول آبان 1385 ؛ توقیف روزگار برای شباهت با شرق

روزنامه روزگار به دلیل مشابهت با روزنامه شرق توقیف شد.

هیات نظارت بر مطبوعات، حکم توقیف روزنامه روزگار را به دلیل آنچه مشابهت با روزنامه شرق خوانده صادر کرده است.

روزنامه روزگار از روز23 مهر انتشار خود را به مدیر مسئولی فرزانه خرقانی آغاز کرد اما پس از انتشار سه شماره، مدیرکل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد طی نامه ای به مدیران روزنامه هشدار داد که به دلیل اینکه این روزنامه با عنوان نشریه سیاسی ثبت نشده، از انتشار مطالب سیاسی در آن خودداری کنند.

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی همچنین از مسئولان این روزنامه خواست تا طراحی صفحات روزنامه را هم به گونه ای تغییر دهند که شبیه روزنامه توقیف شده شرق نباشد.

8 بهمن 1386؛ امتیاز ماهنامه زنان لغو شد

خبرگزاری ها از لغو امتیاز ماهنامه زنان به دستور هیات مرکزی نظارت بر مطبوعات خبر دادند.

خبرگزاری های فارس و ایسنا به نقل از مقام آگاه و بدون ذکر نام و پست او، خبر دادند که در جلسه روز دوشنبه هیات نظارت بر مطبوعات مجوز ماهنامه زنان به مدیرمسئولی شهلا شرکت را لغو کرد.

این منابع، دلیل لغو مجوز ماهنامه زنان را "درج مطالب و اخبار به گونه ای که موجب سلب امنیت روانی جامعه می شد، به مخاطره انداختن سلامت روحی، فکری و روانی مخاطب و القای این که در جامعه امنیت وجود ندارد و سیاه نمایی وضعیت زنان در جمهوری اسلامی" اعلام کردند.

26 اسفند 1386؛ مجله های هنری هم توقیف شدند

هیات نظارت بر مطبوعات در ایران، در آستانه عید چند نشریه را لغو امتیاز کرد که در میان آن ها سه مجله هفت، دنیای تصویر و شوکا از مطبوعات جدی حوزه هنر و ادبیات بودند.

طبق خبر اعلام شده از سوی خبرگزاری فارس، این مطبوعات به استناد تبصره ماده ۱۱ قانون مطبوعات لغو مجوز شدند. تبصره ماده ۱۱ می گوید: درصورتی که صاحب پروانه یکی از شرایط مقرر درماده (۹) این قانون را فاقد شود، به تشخیص هیئت نظارت مقرر درماده (۱۰) و با رعایت تبصره های آن، پروانه نشریه لغو می شود.

در خبر اعلامی توضیح داده نشده است که صاحبان پروانه های این مطبوعات، در طول این مدت کدام یک از شرط های ششگانه تبصره ماده ۱۱ را از دست داده اند. این در حالی است که این مجلات تا کنون هیچ تذکری از هیات نظارت دریافت نکرده اند.

اول تیر 1387 ؛ پروانه انتشار تهران امروز لغو شد

پروانه انتشار روزنامه تهران امروز در پی انتشار مطالب انتقادآمیز از عملکرد دولت محمود احمدی نژاد لغو شد.

این روزنامه در ویژه نامه سالگرد انتخاب محمود احمدی نژاد به ریاست جمهوری که روز اول تیر منتشر شده بود، ضمن انتقاد از کارنامه اقتصادی و مالی او، عملکرد مالی احمدی نژاد را در دوران شهرداری تهران به زیر سوال برده بود.

در پی احضار قربانزاده، مدیر مسوول تهران امروز به دادگاه رسیدگی به تخلفات کارکنان دولت و رسانه ها، پروانه این روزنامه به علت افترا و فقدان شرایط انتشار لغو شد.

در این حال، روزنامه تهران امروز در یادداشتی در شماره روز یکشنبه خود که در وب سایت این روزنامه هم منتشر شد ، از انتشار مطالب انتقادی در ویژه نامه خود عذرخواهی کرد.

12 تیر 1386 ؛ روزنامه هم میهن توقیف شد

توقیف هم میهن در همان روزی انجام گرفت که این روزنامه در مجله ضمیمه خود به اظهارات انتقادبرانگیز احمد جنتی، خطیب نمازجمعه تهران پرداخت.
روزنامه هم میهن در دور جدید خود حدود دو ماه منتشر شد اما دادسرا طی ابلاغیه‌ ای کتبی به آقای کرباسچی در مورد دلیل توقیف مجدد روزنامه اعلام کرده که مراحل دادرسی که به رفع توقیف روزنامه انجامیده اشکال داشته و همچنین این روزنامه مرتکب تخلفات تازه ای شده که برای رسیدگی به آنها پرونده ای تشکیل شده است.

چند صفحه نخست مجله ضمیمه هم میهن به موضوع خواب و رؤیا و حکایت های تاریخی و مذهبی و طنزآمیز در این زمینه اختصاص یافته بود: «چند روز پیش یکی از دوستان می ‌گفت در زمان انتخابات در تاکسی از راننده پرسیدم به چه کسی رأی می‌ دهی؟ او گفت: نمی ‌دانم اما مادرم که چند سال پیش فوت کرده دیشب به خوابم آمده و گفت به احمدی ‌نژاد رأی بده»

15 مرداد 1386؛ شرق دوباره توقیف شد

روزنامه شرق، روزنامه اصلاح طلبی بود که بسیاری از روزنامه نگاران اصلاح طلب در آن قلم می زدند.

در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۸۵ خبر توقیف شرق برای دومین بار، انتشار یافت که علت آن چاپ یک کاریکاتور روز پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۵ عنوان شد. در این کاریکاتور تصویری از یک خر در برابر یک اسب در صفحه شطرنج کشیده شده بود.

این روزنامه در تاریخ ۲۰ اسفند ۱۳۸۵ رفع توقیف شد و پس از هشت ماه توقیف از سوی هیأت نظارت بر مطبوعات ، انتشار مجدد خود را از روز دوشنبه ۲۴ اردیبهشت از سرگرفت.

روزنامه شرق در ۱۵ مرداد ۱۳۸۶ بار دیگر به دستور هیأت نظارت بر مطبوعات توقیف شد. علت توقیف چاپ مصاحبه با یکی از نویسندگان ایرانی که در خارج از ایران زندگی می کرد، بود. شرق دوبار برای انتشار این مصاحبه بصورت غیر عمد، عذر خواهی کرد اما در نهایت توقیف شد.

محمود علیزاده طباطبایی، وکیل مدافع روزنامه شرق علت توقیف روزنامه را غیر قانونی دانست و گفت: توقیف روزنامه مبنای قانونی ندارد زیرا دستگاه قضایی متعرض فرد مصاحبه شونده نشده است.

مواردی که هیات نظارت می تواند روزنامه را توقیف کند مشخص است که توهین به مراجع و رهبری یکی از آنهاست اما مصاحبه با فردی که در آن مصاحبه فحشا و منکری هم نیامده، نمی تواند علت توقیف باشد.

دی 1386 ؛ پروانه آریا پیش از انتشار لغو شد

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از لغو پروانه انتشار روزنامه آریا خبر داد.

محمد پرویزی، مدیرکل مطبوعات داخلی این وزارتخانه، با اعلام این خبر گفت این تصمیم با استناد به ماده 16 قانون مطبوعات گرفته شده است.

بر اساس این قانون در صورتی که به تشخیص هیئت نظارت، یک نشریه بدون عذر موجه در ظرف یک سال بطور منظم منتشر نشود، پروانه این نشریه لغو خواهد شد.

روزنامه آریا در سال 1379 در کنار چندین روزنامه اصلاح طلب دیگر از سوی قوه قضائیه ایران توقیف شد، اما در نهایت در اواخر سال 1385 این روزنامه مجددا اجازه انتشار یافت.

4 مرداد 1387 ؛ توقیف موقت همشهری عصر

خبرگزاری دولتی ایران از توقیف چاپ عصر روزنامه همشهری توسط هیات نظارت بر مطبوعات خبر داد.
علت توقیف این نشریه «نشر مطالب خلاف واقع و خبرهای نادرست با هدف ایجاد نابسامانی در وضعیت اقتصادی کشور» عنوان شده است.

بر اساس گزارش ایرنا، هیات نظارت بر مطبوعات برای انتشار همشهری عصر مجوز صادر نکرده بود، اما خبرگزاری نیمه رسمی فارس گزارش داده که طی توافقی که بین مسئولان روزنامه همشهری و هیئت نظارت بر مطبوعات صورت گرفت، همشهری عصر به صورت داوطلبانه 3 ماه منتشر نمی ‌شود.
این خبرگزاری افزوده که به این نشریه تذکر کتبی داده شده و اعلام شده که در صورت تکرار موارد مشابه، تصمیم جدی ‌تر در مورد همشهری عصر اتخاذ خواهد شد.


16 آبان 87؛ هفته نامه شهروند امروز توقیف شد

علیرضا ملکیان، معاون مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفت، هفته نامه شهروند امروز به دلیل رعایت نکردن زمینه انتشار توسط هیات نظارت بر مطبوعات، توقیف شد.

به گفته عیسی سحر خیز علیرغم ابهاماتی که در خصوص دلایل توقیف نشریه وجود داشت، اتهام اصلی وارد شده به نشریه وارد شدن به حوزه سیاسی است بدون آنکه این نشریه مجوز این فعالیت را داشته باشد.

بدون شک اگر دولت تمایل داشت که این نشریه را حفظ کند، با چنین بهانه ای آن را به محاق توقیف نمی برد.

11 دی 1387؛ روزنامه کارگزاران توقیف شد

محمد پرویزی، مدیرکل مطبوعات و خبرگزاری های داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به خبرگزاری دولتی ایران گفت: "این نشریه در شماره روز گذشته خود (۳۰ دسامبر، ۱۰ دی) با چاپ مطلبی جنایات ضد بشری رژیم صهیونیستی در غزه را تطهیر کرده و مدافعان فلسطینی را گروهی تروریست و اقدام آنها را حرکتی ضد بشری قلمداد کرده است".

روزنامه کارگزاران در صفحه ۲ شماره مورد اشاره خود، بخشی کوچک از اطلاعیه دفتر تحکیم وحدت را تحت عنوان «محکومیت فجایع خونبار غزه» منتشر کرده بود.

در بخشی از این اطلاعیه که در روزنامه کارگزارن نقل شده آمده است: جنایات امروز اسرائیل در غزه به شدت محکوم است. اما به همان اندازه پناه گرفتن گروه های تروریستی در کودکستان ها و بیمارستان ها جهت حمله به طرف مقابل که موجبات بمباران و مرگ بیشتر کودکان و غیر نظامیان را فراهم آورده نیز محکوم و حرکتی ضد بشری است.

این در حالی است که مهران کرمی، سردبیر روزنامه کارگزاران می گوید: در چند روز گذشته پوششی گسترده به تحولات غزه داده بودیم و رویکردی انتقادی به تجاوزات اسرائیل داشتیم و آن را به عنوان جنایات ضد بشری و نسل کشی محکوم کرده بودیم.

او گفت در مطلب مورد اعتراض هیأت نظارت بر مطبوعات هم قرار بود اصلاحاتی صورت بگیرد که سهواً در نسخه ای که به چاپخانه فرستاده شد، از قلم افتاد.

این مطلب در ستونی به اسم جامعه مدنی چاپ شده بود که اخبار کوتاه سیاسی را شامل می شد و در آن نامی از جنبش حماس برده نشده بود.

یاس نو؛ توقیف روزنامه یک روزه

جدیدترین مورد توقیف روزنامه «یاس نو» است. روزنامه ای که به گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران پس از صدور حکم قضایی و رفع ممنوعیت انتشار، در اقدامی بدیع و بی سابقه از جانب معاونت مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی پس از انتشار یک شماره، توقیف شد.

روزنامه یاس نو در سال 82 توسط دادستانی تهران توقیف موقت شده بود و پس از 6 سال و طی مراحل دادرسی و محاکمه اجازه انتشار یافت . ولی پس از انتشار یک روزه دوباره توقیف شد و امروز گفته شد که به دنبال اعتراض وکیل و مدیر مسئول روزنامه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از دادگاه در مورد نحوه انتشار آن استعلام کرده سپس ریاست دادگاه در چارچوب قوانین کشور اعلام کرد در حکم صادره از این دادگاه روزنامه یاس نو نه توقیف شده و نه لغو امتیاز شده است. به نظر می رسد فعلا این روزنامه رفع توقیف شده و خوشبختانه قرار است از روز شنبه دوباره منتشر شود.

خودتان در مورد برخوردی که با این روزنامه در تب و تاب انتخابات شده، قضاوت کنید. بدون شک این برخورد برای حذف رسانه جناح مقابل احمدی نژاد و حامیان میر حسین موسوی صورت گرفته است.

تکان دهنده است که سردمدار این جریان خود را سردمدار مدارا با مطبوعات می داند.

بد نیست توقیف سه روزه فرمایشی خبرگزاری فارس که به شدت به دولت نهم نزدیک است در ایام ارتحال امام در سال گذشته را نیز به یاد بیاوریم. توقیفی که در حد یک مرخصی استحقاقی برای گردانندگانش بود.

توقیف چند ماهه روزنامه ایران هم منجر به تغییر کادر و جایگزینی یاران جدید احمدی نژاد شد.

گویا یوغ توقیف برای مطبوعات نیز بر اساس تیوری خودی و غیر خودی عمل می کند.

+هم میهن-زینب اسماعیلی

توضیح:

این مطلب از وب سایت دکتر اردستانی است.


نوشته ی ویستا در ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۸/۳/۱٦

ماموريت کال

تب شديد دست از سرم برنمي دارد.جسمم را مي خواهم همانند لباس در بياورم و آويزانش كنم به ميخي جلوي كولر گازي.

خواب مي بينم و حس ميكنم كه در خواب ديده مي شوم‏‎‏، پنهاني. چشمها را مي شنوم كه دور و برم با هم پچ پچ مي كنند و هر ازگاهي قهقهه سر ميدهند. يك راهروي تاريك و مارپيچ. مي روم تا پايين مارپيچ و بازهم ادامه دارد، گويي. از پچ پچ ها خسته شده ام. دالان تاريك را رد ميكنم و به روشنايي ميرسم. قبل از آن برمي گردم و مي نگرم تا شايد دوباره آن حس غريب تنهايي را بچشم، ولي افسوس. بايد بيايم و من هم مي آيم به دنيا.

“تو فرق داري!”. آري خوب فرق دارم.من مي آيم و او ميرود.مادرم انگار شده بود فرشته اي كه مأموريت اش در دنيا اين بود كه مرا اينجا بگذارد، با تمام كارهاي نيمه تمامي كه در ازل به جاي گذاشته بودم. خودش رفت و من شدم كسي كه فرق دارد.

لعنت به اين تب شديد، دست از سرم برنمي دارد. همه جا بوي تعفن “ تو فرق داري” را حس ميكنم. خوب فرق دارم.اينكه ديگر چيز عجيبي نيست. مادرم مأموريتي داشت بس خطرناك، ولي به خوبي به پايان رساندش. او هم برگشت، به ازل يا ابد نمي دانم، تا كارهاي نيمه تمامش را به پايان برساند، حتماً.

و اينجا منم كه فرق دارم، با تبي شديد و جسمي كه هنوز نياويخته ام آن را به ميخ جلوي كولر گازي.

پرستاران و بقيه اسمش را گذاشته اند هذيان. من هذياني را كه در جيب داشتم رو كرده بودم، وقتي كه هذياني براي گفتن نداشتم، ولي نميدانم چرا اينها اينقدر اصرار دارند كه من هذيان ميگويم.

مي خواهند فسيلم كنند و من مي خواهم رها شوم. نمي دانم فسيل ها هم رها مي شوند يا نه، ولي من مي خواهم رها شوم، فقط. بانك هم نيروي انساني مي گيرد. تو به عنوان نيرو فرم پر ميكني ولي هنوز معلوم نيست كه انساني يا نه. اين بانك است كه تعيين مي كند چه كسي انسان است و بعد استخدامش مي كند. از بوي چرك پول چندين اسپري هم ساخته كه به انسان برترش جايزه بدهد، حتماً.

نگران كارهاي نيمه تمامم هستم. فرشته ي مرگ را قاب گرفته ام و منتظر وعده اش هستم. اينجا هيچ كاري ندارم. گاهي اوقات دنبال مأموريتم مي گردم و به هر سيبي چنگ مي زنم و از درخت مي كنم ولي تا حالا همگي شان يا كال بودند يا كرم زده. باز هم چنگ مي زنم به سيب. انگار كندن سيب هاي كال و كرم زده شده مأموريت من، نادانسته.

پلك هايم را باز مي كنم، سقف را اول از همه مي بينم و بعد پرستار را . سيبي در كار نيست. سفيدي سقف است و بس و آن را مي بلعم. طعم چشمهاي دوروبرم مثل طعم خوني است كه از لبانت جاري مي شود، هر از گاهي ، از بسيار جويدنهاي لبت، شور با طعم و مزه ي زنگ آهن.

هذيان نمي گويم، باور كن. فرشته ي مرگ از قاب خارج مي شود هدايتم مي كند به همان دالان تاريك و مارپيچ. نگاهي به پشت سرم مي اندازم تا شايد آن حس غريب را دوباره بگيرم از لب زمان كه هيچ نمي يابم ، باز سرخورده مي شوم. ولي مي فهمم كه تب ندارم. نمي دانم چه موقع جسمم را به ميخ جلوي كولر گازي آويخته بودم. آنجا بود. دلم برايش تنگ مي شود.با خود تصميم مي گيرم كه دوباره برگردم زماني و آن را بردارم.آخر به نظرم خيلي فرق داشت، انگار نمي خواست تنها بماند. نمي دانم مسافر ازل هستم يا ابد. فقط مارپيچ را طي مي كنم. مارپيچ من نارنجي است و فاصله بين خطوط نارنجي اش را سياه كرده ام، مي خواهم رنگ نارنجي اش بدرخشد. مي رسم. بالاخره فهميدم كه مسافر ابد بودم .

يك دفعه پرت مي شوم درون ابد.

كاش مي دانستي اينجا چه مسخره است، چون باز هم انتظار مي كشم. باز هم نمي دانم اينجا مأموريتم چيست. راستي يادم رفت بگويم ابد سيب هم ندارد كه به آن چنگ بزنم. اينجا گويي همه منتظراند. همه مي خواهند برگردند و جسمشان را كه به ميخي جلوي كولر گازي آويخته اند بردارند و بپوشند. همه شان تازه وقتي به ابد رسيده بودند، فهميده بودند با هم فرق دارند، ولي من زودتر از آنها فهميده بودم كه فرق دارم. خوب است آدم بداند با همگان فرق دارد و فرق هم داشته باشد. مادرم هم اينجا مي گويد با ديگران فرق دارد. مي گويد اينجا همه عادت دارند كه فقط انتظار بكشند ، فقط هر لحظه مواظب هستند دست از عادتشان برندارند و براي همين با اين همه تمناي بازگشت، مدتهاست كه به آنجا خو كرده اند.

باز هم فرشته ي مرگ را مي بينم، پس اينجا هم مرگ وجود دارد و اين را تأييد مي كند فرشته ي مرگ. مي گويد نبايد بدون اتمام مأموريت به اينجا مي آمدم و اشتباه شده. حالا بايد برگردم ولي با كدام مأموريت نمي دانم. انگار خودم بايد مأموريتم را انتخاب كنم ولي از بين چه چيزهايي نمي دانم.

هيچ وقت فكر نميكردم كه در ابد هم بايد منتظر مرگ ماند!

و اين گونه بود كه مرگم در ابد هم فرارسيد. مي خواستم درباره ي مأموريتم فكر كنم كه دوباره بيخيال شدم و تصميم گرفتم در طول راه به آن فكر كنم.

مي گويم آماده ام و مي گويد كه از همان دالان بايد برگردم. اسم دالان كه مي آيد به ياد جسمم مي افتم. دلم برايش تنگ شده. اول از هر چيز يادم باشد كه سراغش بروم و آن را از روي ميخ جلوي كولر گازي بردارم.

×××

پلك هايم را به زحمت باز ميكنم. گويي تب ندارم. پرستارها را ميبينم كه هاج و واج نگاهم مي كنند. جسمم سرجايش است. يادم مي افتد كه مأموريتي دارم.

از بيمارستان مرخص مي شوم. هنوز از بيمارستان پايم را بيرون نگذاشته ام كه پرستار با صداي بلند مي گويد : سيب يادت نرود، برايت خوب است.

به اين فكر ميكنم كه فرشته ي مرگ و پرستار هر دويشان به نحوي متفاوت سعي كردند تب دست از سر من بردارد .

از جلوي ميوه فروشي رد مي شوم و چشمم به سيبهاي سرخ مي افتد كه بالا و پايين مي پريدند و با هلهله انگار مي خواستند خودشان را در دلم جا كنند، كه همين هم شد.

جلوي كولر گازي نشسته ام و به يك سيب سرخ گاز ميزنم؛ كال است !

مي خندم

و فكر ميكنم به زندگي، سيب كال، مأموريت، سيب رسيده و مرگ.


نوشته ی ویستا در ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٩/٢٥

سرگذشت يک عکس

سلام با یه مطلب جدید خدمت دوستان رسیدم که در واقع ترجمه ی یک مقاله است که مدتها پیش ترجمه شده بود .

اكنون ديگر هيچ كس چه گوارا را فراموش نمي كند؛ پيامش احتمالاً همراه با چهره اش منتشر خواهد شد!

پنجم مارس 1960 است. جنگنده ي فرانسوي La Coubre در بندر هاوانا در كوبا منفجر ميشود و 136 نفر جان خود را از دست ميدهند. كوبايي ها به تروريست ها مظنون ميشوند.

سالگرد قربانيان است و فيدل كاسترو به سخنراني مي پردازد. در حين سخنراني چه گوارا بر روي سن گام مي نهد و نگاهي گذرا به جمعيت مي اندازد.آلبرتو گوتيرز يا بهتر بگوييم كوردا با دوربين خود بر او زوم ميكند؛ صداي شاتر و سپس تولد يك نماد انقلابي.

ارنستو چه گوارا پزشكي آرژانتيني بود كه در سال 1956 با فيدل كاسترو كه به مكزيك تبعيد شده بود آشنا ميشود و در نهايت همراه او به كوبا برمي گردد. جنگي چريكي عليه باتيستا راه مي افتد. چه گوارا شخصيت اصلي پيروزي كاسترو در سال 1959 بود.

و اما اين عكس شناخته شده و سر گذشت آن.

عكس كوردا از چه گوارا Guerrillero Herico نام دارد و يكي از مهمترين تصاوير قرن بيستم محسوب ميشود.

در مورد اين عكس كوردا بيان ميدارد كه با حذف تصوير پس زمينه ي اين عكس، نگاه چه گوارا را مبارزه جويانه، مصمم و اميدوار استنباط مي كند. البته پس از مرگ چه گوارا اين عكس بارها فروخته شده و خريداري ميشود و در عين حال تغييرات زيادي هم ميابد،به طوري كه آنچه امروزه شاهد آن هستيم با عكس اوليه تفاوتهاي بسياري دارد.

كوردا اين عكس را به روزنامه ي Revolucion كوبا ارائه ميكند و مورد قبول واقع نمي شود، ولي كوردا كه به اثر هنري خود ايمان دارد آن را به ديوار استوديوي خود مي زند.در سال 1967 فردي نزد كوردا مي آيد و با ارائه ي نامه اي از سوي يكي از مقامات ارشد كوبا از وي عكسي از چه گوارا درخواست ميكند. كوردا به خاطر كمك به يك رفيق انقلابي عكس روي ديوار را به او ميدهد. آن مرد كسي نبود جز يك ناشر چپ گراي ايتاليايي به نام جوانجي كومو فلترينلي، كه بخاطر قاچاق كتاب دكتر ژيواگو از اتحاد شوروي اشتهار داشت. فلترينلي كه براي مذاكره بر سر آزادسازي يك فيلسوف فرانسوي به نام رژي دبري در بوليوي به سر برده بود، با پيش بيني ترور چه گوارا فرصت را غنيمت شمرد و از عكسي كه متعلق به كوردا بود در ايتاليا چند پوستر تهيه كرد.

در نهم اكتبر 1967 چه گوارا توسط عوامل سيا در بوليوي اعدام ميشود. يكي از افسران بوليويايي به نام رودریگزدر اتوبيوگرافي خودش از آخرين مكالمه اش با چه گوارا سخن ميراند:" فرمانده! ايده آلهاي ما باهم متفاوت است ولي با اين وجود تو را تحسين ميكنم. سابقاً وزير كشور كوبا بودي، حالا نگاهي به خودت بينداز. اين شده اي فقط به خاطر اعتقاد به ايده آل هايت!" افسران بوليويايي از اين عمل خود احساس شعف ميكردند و چند روز جسد چه گوارا را به نمايش گذاشتند. جسد او در بوليوي در مكاني مخفي دفن شد تا سال 1997 كه به كوبا برگردانده شد.

تصوير غرورآميز ماموران نظامي در كنار جسد چه گوارا در رسانه ها اثري منفي بر همگان گذاشت و از همان زمان بود كه پوسترهاي او انتشار وسيعي يافت، با حق انحصاري فلترينلي. بر اساس گفته هاي كوردا فلترينلي دو ميليون نسخه از پوسترهايش را با عكس متعلق به كوردا به فروش رساند و حتي يك سنت هم گير او نيامد.وي ميگويد كاري هم از دستم بر نمي آمد چرا كه كاسترو قانون كپي رايت بين المللي را ناديده ميگرفت و آن را مزخرفات امپرياليستي ميناميد!!

فرد ديگري كه بر اين عكس تاثير گذاشت هنرمندي ايرلندي بود به نام جيم فيتزپاتريك. وي بر اساس عكس كوردا يك نقاشي از چه گوارا براي نشريه ي ايرلنديScene كشيده بود البته چند ماه قبل از مرگ او.فيتزپاتريك از آن عكس پوستر و كتابچه اي تهيه كرد.وي سپس اين عكس را براي نشريه ي طنزPrivate Eye فرستاد و آنان نيز عكس را براي منتقدي هنري به نام پيتر مي ير ارسال كردند.مي ير به قدري تحت تاثير اين عكس بود كه نمايشگاهي به نام " زنده باد چه"(Viva Che!) برگزار كرد و از فيتزپاتريك دعوت كرد كه در آن نمايشگاه شركت كند.او دو عكس جديد ولي بر اساس همان عكسGuerrillero Herico تهيه كرد و به نمايش گذاشت. يكي از آن دو عكس در واقع نقاشي رنگ و روغن بود كه بسيار هم پررنگ و لعاب مي نمود. سپس يك چاپ سيلك اسكرين هم ايجاد كرد با پس زمينه اي قرمز و چهره ي ساده شده ي سياه رنگي از چه گوارا.او ستاره ي روي كلاه چه گوارا را با رنگ زرد طلايي رنگ زد.هر دو اثر به همراه چيزهاي ديگري كه در تور اروپاي شرقي به نمايش درآمده بود ناپديد شد. تقريباً بلافاصله پس از نمايشگاه فيتزپاتريك دور و بر خود شاهد تكثير روزافزون اين پوستر سياه و قرمز بود. البته فيتز پاتريك با بيان اينكه اين عكس متعلق به او بوده، احساس غرور خود را ابراز ميدارد و اذعان مي دارد كه "نام من بي رحمانه از اين عكس حذف شده است."!!ولي سرانجام با آغوش باز از حقيقت اسقبال كرد و هرگز به دنبال احقاق حق خود نرفت و فقط شاهد انتشار روزافزون اين پوستر بود.اكنون ديگر هيچ كس چه گوارا را فراموش نمي كند؛ پيامش احتمالاً همراه با چهره اش منتشر خواهد شد!

افراد ديگري هم احساس ملكيت حقوقي نسبت به اين عكس داشتند. از جمله جرارد مالانگا كه در سال 1967 در رم به سر مي برد با كشيدن دو نقاشي از عكس Guerrillero Herico و فروش آنها مشكل مالي خود را مرتفع ساخت. يكي از آنها را به زني بخشيد و ديگري را به قيمت 3000 دلار در يك گالري به فروش رساند. جرارد به وارهول بسيار نزديك بود و هنگامي كه دلالي ميخواست تاييديه اي از آن نقاشي ها بگيرد جرارد احساس خطر كرد و با وارهول تماس گرفت، زيرا از زنداني شدن بخاطر اينها مي ترسيد. وارهول هم با عصبانيت با آن دلال تماس گرفت و بيان كرد كه جرارد حق فروختن آنها را نداشته و حالا تمام آن پول بايد به آمريكا به او بازگردانده شود.

لي زاسلوفسكي در سال 1967 به نهضت ضد جنگ پيوست و سهم عادلانه ي خودش را از اعتراضات ادا كرد. وي مي گويد:" در گذشته در طول جنگ ويتنام عكس چه گوارا برجسته تر بود و بسيار هولناك براي صاحبان قدرت. تصور مي كنم آن زمان درون مايه ي بسيار قوي تري نسبت به الآن داشت." عكس چه گوارا تبديل شده است به نمادي مصور از جنبش. اين نماد بيشتر نشاندهنده ي اعتراض بود ولي بودند گروههايي كه قصد داشتند عيناً از چه گوارا الگو برداري كنند و جنبش ها را تبديل به انقلاب نمايند....

حتي آن زمان كه عكس او بر روي تي شرت ها و بنرها ديده ميشد، تازگي و نو بودن پيام او را مي شد حس كرد. لي ميگويد:" چه گوارا براي بسياري از امريكايي ها هولناك بود. آن روزها اين گرايشي ماندني محسوب مي شد. منظورم اين است كه حتي چين هم نشان داد كه بزرگترين كشور جهان توسط انقلابيون مي تواند به پيروزي دست پيدا كند. و به همين ترتيب ويتنام. مردم باور كردند كه اين كار شدني است  آن را همه جا اطراف خود ديدند. اين عمل واقعاً در حال رخ دادن بود."

به مرور زمان اين عكس از ماهيت انقلابي چه گوارا فاصله گرفت و به سمت تصويري خوشايند تر يعني شورش كشيده شد. حالا اينكه چقدر از ماهيت انقلابي او دور شده است، جاي بحث دارد. لي به اين امر توجه دارد كه مردم تي شرت هايي را مي پوشند كه عكس چه گوارا بر روي آن وجود دارد و اين قضيه چيزي فراتر از مد مي باشد. وي مي گويد:" اين كوتاه ترين راهي است كه ميتوانيم خودمان را به فردي ربط بدهيم كه نمادي است از شورش... او سياستمداري بود كه  به خط مشي انقلابي معتقد بود. فكر مي كنم اين معني به خوبي از او استنباط مي شود."

در سال 1999 كوردا از يكي از دوستانش هديه اي گرفت. عكس كوردا از چه گوارا در دو صفحه گسترده شده بود و در پس زمينه ي آن بطري هاي وودكا ، چكش و چند داس ديده مي شد كه تيغه ي داس ها فلفل قرمز بود و جمله ي اسميرنوف خونرنگ و آتشين در گوشه ي سمت راست آن ديده مي شد. اين عكس در واقع يك كاتالوگ تبليغاتي بود كه به تبليغ وودكاي ادويه دار جديد يك شركت به نام اسميرنوف (Smirnoff) مربوط مي شد. كوردا با عصبانيت مي گويد:" صدها شركت از عكس من استفاده كرده اند ولي هيچ كدام به اين اندازه اهانت آميز نبوده اند." و از شركت تبليغاتي لاو لينتاس شكايت كرد، ولي اين مسئله خارج از دادگاه حل شد. كوردا با پرداخت پولي به يكي از بيمارستانهاي هاوانا رسماً مالك حقيقي كپي رايت Guerrillero Herico شد. وي هشت ماه بعد فوت كرد و دخترش اين مالكيت را به ارث برد.

چند سال بعد شركتي با نام Fashiom Victim با جيم فيتزپاتريك تماس گرفت تا براي استفاده از عكس او بر روي پوشاك توليدي شان كسب اجازه كند و كار را قانوني دنبال كند. ولي فيتزپاتريك آنان را متوجه مي كند كه حق كپي رايت متعلق به كوردا است و او نمي تواند حق اثر را بپذيرد. بالاخره با كوششهاي فراوان حق اثر  به سازمان كمكهاي كوبا تعلق گرفت و مذاكرات  Fashion Victim با فيتزپاتريك پايان گرفت. اين شركت تنها شركتي است در امريكا كه به طور قانوني تي شرت هايي با عكس چه گوارا توليد ميكند، هرچند حجم عمده ي اين كار، توليد خانگي است. Fashion Victim در سال 2004 چهار ميليون دلار درآمد از اين طريق به دست آورد. همچنين در بين تي شرت هايي كه شركت Bang- On در خيابان يونگ به فروش مي رساند، آنهايي كه عكس چه گوارا بر روي آنها ديده مي شود ، فروش بيشتري دارند. اين تي شرت ها در كنار تي شرت هاي جيم موريسون، چاك نوريس، رونالد ريگان و الويس پريسلي ديده مي شود. اكثر كساني كه اين تي شرت ها را خريداري مي كنند، نوجوانان هستند. آنان به دنبال قهرمان مي گردند و تي شرتي را سفارش ميدهند كه به گفته ي خودشان عكس مردي با ريش يا همراه با كاسترو بر روي آن وجود دارد. دينا جي كاب، كارمند اين فروشگاه مي گويد:" آنها بدون توجه به چيزهاي ديگر، به آن مي نگرند و نسبت به آن احساس تعلق خاطر دارند. آنان احساس مي كنند كه اين عكس حرفي براي گفتن دارد، حتي اگر ندانند كه آن چه حرفي است."!!!

ترجمه ا ز مقاله اي با عنوان: The Importance of Being Ernesto                                              

نوشته ي:                                                                      Joe Rayment 


نوشته ی ویستا در ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٧/۱٠

سلام. بزن ۳

همچنان له اومدم با مطلبی جدید

سلام. بزن۳

سكه سازان (آندره ژيد)، مرگ سالهاي وبا ( گارسيا ماركز)، جاناتان مرغ دريايي ( ريچارد باخ) همگي را نگاه ميكنم و قفسه ي كتابهاي كتابفروشي را با وسواس زيرورو ميكنم، دنبال اثر جديدي از گارسيا ماركز مي گردم كه در اين ميان چاپ جديد آثار كريستين بوبن نظرم را جلب ميكند، ولي نه! به قفسه ي روبه رويم نگاه ميكنم. دفترهاي مثنوي معنوي كه جداگانه و در قطع جيبي چاپ شده اند، در بسته بندي شكيل هر چشمي را مي ربايند. امروز هم مثل هميشه آثار ماركز را با ولع بسيار جستجو ميكنم تا اينكه چشمم به مجموعه داستان هاي كوتاهش مي افتد كه قيمتش اشكم را درمي آورد. قبل از اينكه كيف پولم را باز كنم، آرزو ميكنم ولي انگار هيچ وقت قرار نيست هيچ آرزويي برآورده شود. چشمم كه به جمال تنها دويست توماني باستاني در كيفم روشن مي شود، هم خنده ام ميگيرد و هم گريه، و هم اينكه از خودم شرمم مي شود كه چرا با اين فضاحت هميشه مي خواهم كتاب بخرم. زير چشمي دور و برم را مي پايم نكند كسي فهميده باشد، ولي خدا را شكر انگار كسي متوجه اين افتضاح نشده بود. به خودم نهيب مي زنم كه آخه آدم هالو، قبلاً يه نگاهي به كيفت بنداز بعد بيا كتاب بخر! كيف پولم را سريع داخل كيفم مي گذارم كه نكند يادم برود و جا بماند، نه از ترس پول بلكه از ترس آبروريزي.

چشمم به گيل گمش مي افتد و نوستالژي رنگ پريده اي را حس ميكنم كه هر وقت غليان مي كند انگار درون استخري پر از آب دارم خفه مي شوم. رنگ آبي نقره اي تمام فضاي اطراف را پر ميكند و ثانيه اي بعد با لرزش موبايل به خودم مي آيم. اس ام اس مغمومي را مي چشم:“ سلام بزن 3”.

بلافاصله يادم مي افتد كه بيرون هستم و از تلويزيون خبري نيست تا چه برسد به شبكه ي 3. جواب مي دهم:“ چه خبره؟”، و دريغ از جواب. حس ششم ام به كار مي افتد و خروارها سؤال به ذهنم سرازير مي شود. حدس مي زنم كه بايد خبر مهمي بوده باشد كه اورژانسي اس ام اس زده. بلند بلند فكر مي كنم كه: شبكه 3 چه خبره؟ و متوجه ي نگاه حاكي از تعجب پير مرد صاحب كتابفروشي مي شوم . آبروريزي شده و حالا مجبورم با ادا و اصول خاص خودم خرابكاريم را درست كنم. عينهو لورل چشم و ابرويم را بالا نگه مي دارم و لبم را گاز مي گيرم كه يعني اتفاقي بوده و با يك خداحافظي كمرنگ در مي روم.

در خيابان مثل خوابگردها فقط به جلو زل مي زنم و دنياي هولوگرافيك، چه گوارا، شبكه ي 3، ماركز، ژورناليسم، پارك دانشجو از ذهنم با سرعت نور مي گذرند و من مي مانم و ارتباط اينها.

×××

- “ آره، همه اولش همين احساس رو دارن. دفعه ي اول ديدن اين فيلم تأثير عميقي روي آدم مي ذاره.”

- “ راست مي گي. من هم دقيقاً همين جوري بودم، بخصوص ماجراي مرگش خيلي متأثرم كرد، اينقدر كه گريه كردم چند ساعت.”

-“ توي دانشگاه راستش اول قرار بود مصائب مسيح رو براي نقد و بررسي پخش كنيم كه من اين فيلم رو پيشنهاد كردم و قبول كردند.”

×××

از جلوي يك اسباب بازي فروشي رد مي شوم و همچنان فكر مي كنم كه شبكه ي 3 چه خبره. دست هايم يخ زده انگار چله ي زمستان باشد، و مي ترسم.

×××

-“الو، سلام، بزن 4. سينما ماورا داره هامون رو نشون ميده.”

-“ باشه.”

×××

هميشه همين طور بوده است، اطلاع رساني و بس. اين بار هم بايد پاي خبر مهمي در ميان بوده باشد، خبر مهمي كه به قول ژورناليست ها ارزش خبري دارد. يك دفعه يادم مي افتد كه فقط يك وجه مشترك ژورناليستي و ارزشمند متقابل بين ما وجود دارد: چه گوارا! كسي كه خيلي از لحظات پرآشوب ولي غرق آرامش و معصوممان را پر مي كرد. خوشبختي دست نيافتني را با صحبت از چه صيد مي كرديم، وجه روشن دوستي مان.

يادم مي آيد گوشه ي ميدان يك مغازه ي لوازم خانگي هست . تند تند خودم را به ميدان مي رسانم و به آن مغازه.چشمم به يك تلويزيون پلاسما مي فتد كه بقدري بزرگ است كه تابوتي اندازه ي من از درونش درمي آيد. صفحه تمام آبي است ولي چيزي كه يكهو به گلويم چنگ مي اندازد تصوير دختر چه گوارا است. برايم باوركردني نيست! او اينجا، ايران، شبكه ي 3!!! يك لحظه هم درنگ نمي كنم و ميروم داخل مغازه. بنده ي خدا فروشنده گل از گلش مي شكفد كه حتماً خريدارم. با لكنت عجيبي كه تا حالا گريبان گيرم نشده بود، ازش درخواست مي كنم اجازه بدهد اين برنامه را ببينم و قبول مي كند با تعجب. من هم روبه روي تلويزيون كوچكي كه خودش را پشت يك يخچال غول پيكر قايم كرده مي ايستم و در برنامه غرق مي شوم.

برنامه ي كيهاني من بعد از ده دقيقه تمام مي شود و با حسرت به خاطر از دست دادن بقيه ي اش از مغازه بيرون مي آيم، با يك خداحافظي نيمه جون. متوجه نمي شوم كي چشمهايم خيس شده ولي همچنان با چشم اشكي و گيج و منگ در خيابان پرسه ميزنم.

فكر مي كنم كه چرا چه گوارا بايد اينجوري با عجله داخل زندگي ام بپرد و اين چنين ماندگار شود، شايد عاشق هستم و خودم نمي دانم. به اين فكرم كه اگر تا انقلاب ايران هم زنده بود براي كمك دستمان را مي گرفت يا اينكه به خاطر اعتقادش به نظام اشتراكي مورد پذيرش قرار نمي گرفت. در اين صورت پس تكليف انسانيت چه مي شود؟ نمي دانم چرا اين سؤالها در آن موقعيت دست از سرم بر نمي داشتند، درد فلسفي شديد گرفته بودم. ولي ته دلم يك جور رضايت فرشته وار احساس مي كردم. حس عجيبي از آن لحظات داشتم، حس تشنگي موقعه اي كه يك ليوان آب خنك جلوي رويت داري ولي لذت در خوردنش نيست كه

فقط در نگريستن به آن است و بس، حس تعبيري شيرين از يك خواب شيرين، همان عشق قطعاً.

-“ سلام. بزن هر كانالي كه دوست داري. فرقي نمي كند وقتي عاشق نيستي.”!!!


نوشته ی ویستا در ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٧/٧

روزی روزگاری کرمان

له شدم

فقط خدا میداند و بس

له شدم

درود

برگشتم له

این مطلب رو هم از من داشته باشین

روزي روزگاري كرمان

اندر حكايت استاندار باشي كرمان

در كاغذ اخبار آوردندي روزي روزگاري مملكتي بر فرش سكني داشتي كه طفلكانش همي شوخ و شنگ بودي و هماره در پي روز به شب كردن خود مي انديشيدي و غوطه خوردي در اين افكار كه به چه روش شايسته تر آن كه روز شب كني؟

در اين ميان دختركي كه بيش از سايرين در افكارش غرقه شدي راهي بديع يافتي . آري اين طفلك متفكر كسي نبودي جز فائزة الملوك ، دخت شيخ الشيوخ هاشمي از آبادي رفسنجان كه آن نيز خود از توابع بلاد كرمان به حساب آمدي. و اما ادامه ي حكايت:

فائزة الملوك در زير درخت سيبي تكيه دادي و متفكر گشتي. در همين احوالات ناگاه سيبي راه فرش پيش گرفتي و جلوي چشمان فائزةالملوك بر فرش فرود آمدي. در حكايات همي آمده استي كه رسيدن سيب به فرش همانا و پديدار گشتن شعله هاي اختراع  اندرون فائزةالملوك همانا! و اينگونه بودي كه با قل خوردن سيبي دوچرخه ابداع گشتي . فائزةالملوك ، اين مبدع مبدعان جهان، همي شادمان دوچرخه را زين كردي و اندر كوچه هاي آبادي گشت زدي ، گشت زدني!!!

در اين حين خبر در رسيدي كه كدخدا و اهالي آبادي از اين ابداع مطلع گشتي و قصد جان فائزةالملوك را همي داشتي، هر چند گويا اين قائله با مداخلت شيخ الشيوخ حل گشتي.

و احوالاتي داشتي اين حكايت اندر آن آبادي. جمله دختركان آبادي گرد فائزةالملوك حلقه زدي و هر كدام در ازاي پرداخت باج توانستي يك دور با دوچرخه گشت زدي ، گشت زدني!!!

گويند هفته به هفت نرسيده بودي كه راپرت به استاندارباشي رسيدي. دست بر قضا محمودالدوله از عظام همان مملكت نيز  در آن عهد بر آن شدندي تا طلاي سياه مملكت را كه پس از انفعالات كيمياگران بلاد غريب مايع حيات (البنزين) نام گرفته بودي و مجدد به مملكت بازفرستاده مي شدي، به سهميه ببستندي و ماشين دودي هاي آن عهد را بازنشست نمودندي!

محمودالدوله اندر مزاياي اين مهم سخنها راند و با پنجاه و اندي تن از شيوخ عالم به علم اقتصاد راي زنيها نمودي و صندوقچه حرف خود به كرسي نشاندي با براهين،براهيني!!!

گويا در آن عهد در مكتب خانه ها علم المدريت العلمي تدريس شدي به شيوخ و يكي از آنان كه تحت چنين تعاليمي بودي، همان استاندار باشي بلاد كرمان بودي. استاندار باشي كه وام دار استاد خويش بودي بر آن شدي تا درس المديريت العلمي را عملاً بكار گرفتي تا شايد عبرت آيندگان گشتي و اينگونه شدي كه حكايات وي در گوش اهالي بلاد كرمان و اطراف و اكناف پيچيدي . خبر در رسيدي كه استاندار باشي كرمان با همان دوچرخه ي ابداعي فائزة الملوك از بيت خود راه افتادي با ملازماني چند و داروغكان و منشيكان و كاتبان ، آنان نيز به همين ترتيب، به سوي دارالخلافة خويش. وي اينگونه نطق نمودي كه:" حال كه با ماشين دودي ام خروج نكرده امي، بس خرسندتر بودمي چرا كه هم به باستاني ورزشي پرداختمي ، هم هوا را نيالودمي ، هم از اصوات ناخوشايند كاستمي، هم عملاً مقتصدانه بودمي..."

همگان بر او تهنيت باراندي و وي را گنده مردي دانستي عجيب.

در اين ميان ساير صاحبان ماشين دودي گوييا تفكر كردي و سؤالاتي براي خود(!!!) مطرح نمودي. از آن جمله اند:

1.      آيا در مكتب خانه ها المديريت الزمان هم تدريس شدي يا خير؟

2.      آيا تكليف ماليات پرداختي بهر ماشين دودي چه شدي؟ 

3.      آيا سود مازاد از بستن سهميه برسر سفره هاي اهالي بلاد خورده خواهد شدي؟ 

4.      آيا در صورت بازنشست شدن ماشين دودي از قاطر با قيمت مناسب همگان برخوردار شدي؟( زيرا همگان كه استاندار نبودندي كه با دوچرخه راهي شدندي) 

5.      آيا از سود مازاد اين مهم، جاده هاي مال رو افزايش خواهي يافتي؟ 

مشفقي اين اخبار در بوق كردي و بر سر معترضين بوسه همي زدي كه آخر اين چه حكايتي است كه در اين مملكت آناني كه به دنبال المديريت العلمي هستندي آن را با علم الكيميا مغلطه كردندي و مردمان را به چشم جانوراني ديدندي كه توانستي رويشان آزمايش كردندي و در اين راسته وي ياس فلسفي گرفتي كه آيا اين همه جانور آزمايشگاهي در اين بلاد پيدا شدندي؟ پس ساير بلاد چه؟ و نتيجه گرفتي كه اگر ساير بلاد با كمبود اين جانوران مواجه شدي، عده اي را بدان جا صادر نمودي تا بقيه ي خلايق بي نصيب نماندي، چرا كه ما ايراني هستيمي!!! 

*************************************************         

کاش فرشته ی مرگ زودتر می آمد

کارهایم را نا تمام گذاشته ام و به اینجا آمده ام

باید زودتر برگردم

زود زود

 


نوشته ی ویستا در ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٤/٢٢

يک اقدام فرهنگی گنده

له برگشتم

درود

امروز با يك مطلب از حوزه ي فرهنگ در خدمتتان هستم.

يادش بخير دوران كودكي و اشعار كودكانه اي كه همگي هنگام بازي زير لب زمزمه ميكرديم .آن روز  نميدانستيم كه روزي همين اشعار شكلي غير فرهنگي به خودشان ميگيرند و زمزمه كردن آنها باعث ميشود كه به جهنم برويم و اگر آنها را براي كودكان بخوانيم طبق نظر شوراي انقلاب فرهنگي بايد از هستي ساقط شويم.

به همين جهت يكي از زيباترين و ماندگارترين بازيهاي شعر گونه را در راستاي اصلاحات فرهنگي دولت نهم مورد اصلاح قرار داده و خواندن ترانه ي كودكانه ي زير را براي كودكان نسلهاي بعدي سفارش مي كنيم و بلكه آن را واجب ميدانيم.

اين ترانه چيزي نيست جز همان :اتل متل توتوله!!!

وزارت ارشاد اعلام كرد شعر اتل متل توتوله به دلايل زير غير مجاز است:

1.استفاده از زن كردي

2.ترويج بي حجابي

3.استفاده از كلمات ركيك

شعر اصلاح شده:

اتل متل توتوله

گاو قلي باحاله

هم شير داره هم آستين

شيرش  رو بردن فلسطين

بگير يك زن راستين

اسمش رو بذار حكيمه

كه چادرش ضخيمه

-- در همين راستا و راستاهاي ديگر سوپرمن هاي فرهنگي اين مملكت اضافه نمودند كه در صورت تخطي از اين امر و در صورت تداوم فرم قبلي اين ترانه، افراد متخطي را دانشجو اعلام كرده به آنان ستاره دريايي مي چسبانيم و به جرم معلوم و مبرهن اغتشاش در اذهان كودكان (به ويژه فلسطيني) راهي روستاي روشنفكر پرور اوين مي نماييم.

از آنجاييكه در راستاي اقدامات بشر دوستانه ي ما ايرانيها، هميشه اين فلسطيني هاي مظلوم مرهون الطاف ما واقع ميشوند،

و از آنجاييكه ما هميشه عادت داريم كارهاي فرهنگي انجام دهيم،

و اساساً از آنجايي كه ما ايراني هستيم(!!!)،

و همچنين بر اساس رمان جادوئيسم ايده آليستي خاله فاطي (احمدی نژاد، معجزه ي هزاره سوم )،

هم صدا با كودكان فلسطيني بعد از يك قرن سكوت همگي با هم اين ترانه را سر مي دهيم.

تا اقدام فرهنگي بعدي فعلاً بدرود.

له شدم و پودر هم

 

 

 

 

 


نوشته ی ویستا در ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٤/٢۱

انسان

سلام

دوباره له برگشتم

با مطلبي تازه

 هنوز هم له و پودر هستم!!!

***

انگار يك دفعه وارد بهشت شده بودم. نسيم چنان خنكي مي وزيد كه يك لحظه فقط ناخودآگاه چشمم را بستم و به فرياد شادي موهايم ، كه نامشروع از مقنعه ام بيرون ريخته بودند و با اين نسيم اين طرف آن طرف ميرفتند گوش كردم. انگار نه انگار كه يك دقيقه ي پيش توي جهنم ايستاده بودم و لعنت مي فرستادم به اين مقنعه اي كه حالا توي اين هرم گرما شده بود قوز بالا قوز. خيلي دلم ميخواست مشروعيت هلاك شدن اجباري در گرما را از يك نفر بپرسم، ولي كي؟ در اين ظهر داغ و زرد تير ماه چه كسي پيدا ميشد كه جوابم را بدهد؟

دوباره نسيم خنك و صندلي!

نمي دانم به قول برخي از اصحاب فن چه بايد بگويم.

شايد اين جمله ي معروف:" كار، كار اجنبي ها است و السلام."

نه! اشتباه نكنيد، منظورم سهميه بندي و گران شدن بنزين نبود. تازه ازدواج موقت را هم نمي گويم. بي غيرت شدن بعضي مردم را ميگويم( بلا نسبت شما). الآن ميگويم كه ماجرا از چه قرار است.

ساعت 13:00 ابتداي يكي از خيابانها منتظر تاكسي هستم، زير تيغ آفتاب، با رنگ زرد تيره ي تير ماه. ساعت 13:10 و همچنان منتظر.

رد ميشوند تاكسي ها، يكي تا خرخره پر از مسافر و يكي خالي و ديگري نيمه خالي.

انتظار...

انتظار...

البته هر از گاهي هم پيدا ميشوند كساني كه از سر تشنگي بوقي مي پرانند، شايد كه تيري در تاريكي!

به زمين و زمان بد و بيراه مي گويم.

مي گويم گور پدر اين راننده هاي ... حالا دختر بودن ام را هم به اين هواي تفت داده شده ، گراني بنزين ، بي حوصلگي و بي تفاوتي مردم بايد اضافه كنم. همه چيز آماده ميشود كه شروع كنم به كفر گويي.

اما نه! هنوز لبخند خدا را به ياد دارم. كفري در كار نخواهد بود.

اولين لبخند خدا را وقتي مبينم كه مي فهمم زير سايه ي يك درخت منتظرم. براي درخت بوس پرت ميكنم و بعد يك آرزو ميكنم.

به خدا ميگويم:" يه لبخند كوچولوي ديگه، فقط يكي."

ساعت13:20

باز هم انتظار

ولي اين بار

 تنها كه نه،

پدر بزرگي هم منتظر ميشود،

انتظاري  نه چندان طولاني ، كه

دوباره سر و كله ي لبخند خدا طور ديگري پيدا مي شود!

***

سوار ميشويم و انگار يك دفعه وارد بهشت شده بودم. نسيم چنان خنكي مي وزيد كه يك لحظه فقط ناخودآگاه چشمم را بستم و به فرياد شادي موهايم ، كه نامشروع از مقنعه ام بيرون ريخته بودند و با اين نسيم اين طرف آن طرف ميرفتند گوش كردم.  

-"ممنون پياده ميشم، بفرماييد كرايه تون."

-"مسيرم بود خانوم، به جاي كرايه برام دعا كنيد!"

از اينكه دوباره انساني را ميديدم داشتم ذوق مرگ ميشدم.

فكر ميكنم با خودم شايد هنوز نفهميده كه بنزين سهميه بندي شده است و گران هم.

  

دوباره بر ميگردم ولي نمي دونم كي، شايد زود شايد دير شايد هم وقتي كه ديگه خيلي دير شده

 


نوشته ی ویستا در ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/٤/۱۱

کنش ارتباطی

له برگشتم

اونقدر له که دیگه زمان از دستم در رفته

نمیدونم امروز شنبه است که همه اش برام امید بود یا

نه

سه شنبه که شعار خوشبختی سر میدادم یا نه...

نمیدونم باید بمونم یا برم

کجا؟!...

شاید زیر گنبد کبود که غیر از خدا هیچ کس اونجا نیست

میخندم به له شدنم

خدا هاج و واج نگاهم میکنه :که چی ؟

میگم:خودت بگو اگه نخندم چی کار کنم؟

دوباره خدا میگه:آره خودم یادت دادم بخندی اما...

میگم:دیگه اما نداره، و قهقه سر میدم

***

له شدم

له له له

اصلاْ له نه پودر شدم

***

میگم:مگه نگفتی ایمان بیار خودم دستت رو میگیرم میارمت زیر گنبد کبود؟گفتی یا نه؟

حالا صدای خنده ی خدا رو میشنوم

میگم: من که شک ندارم به خودم و تو، لابد هنوز قشنگ له نشدم که نمی بری منو

میخندم: نکنه منظورت اینه که باید جسماْ هم له بشم؟

جسم که خود به خود له میشه ،احتیاجی به زحمت من و تو نیست!

خوب بگو چی میخوای؟خدا میشه سر به سرم نذاری؟

نگاهش میکنم، لبخند میزنه!

از ذوق لبخند رضایت خدا من فقط جیغ میکشم و

از اینکه حداقل از دست من عصبانی نیست ! میدونه به کارم ایمان داشتم واسه همین ...

***

له شدم

حالا پیدا کنین پرتقال فروش رو؟؟؟

این روزا همه چیز خوب و رو به راهه

به جان هابرماس راست میگم

من کشته مرده ی نظریه ی کنش ارتباطی هابر ماسم

اصلاْ کنش ارتباطی چیز خوبیه، استفاده های زیادی داره

یکی از بهترین راههای له شدگی همین کنش ارتباطیه، باور کنین.

هابرماس میگه:کنش ارتباطی کنش متقابل میان حداقل ۲ شخص قادر به کلام و کنش است که روابط بین شخصی برقرار میسازند....

مثال:

پسر:لطفاْ زودتر جون بکن حرفت رو بزن.

دختر:۱.بی تربیت فکر میکنی با کی داری حرف میزنی که اینقدر پررویی؟(عدم حقانیت)

دختر:۲.مامان ن ن ن ن ن ن ن ن اینو ببین میخواد منو تحقیر بکنه.(نا مشروع)

دختر:۳.بی...بزنم ....دربیارم؟بچه سوسول؟(غیر واقعی)

خلاصه اینکه کنش ارتباطی رو دست کم نگیرین.تازه اینا که چیزی نیست بذارین هنوز از خوبیای این کنش در این روزا بگم.

یه چیزی هست به اسم ازدواج موقت.

بدو بدو حراج شد...خونه دار و بچه دار زنبیل رو بردار و بیار...

یه گوشه از کنش ارتباطی در زمینه ی هلو (همون ازدواج موقت):

قبل از ازدواج موقت: بد جوری عاشقت شدم...(۲ بار)

هنگام فسخ قرارداد (همون جیم شدن):دیگه ازت بدم میاد بدم میاد...(ادامه دار با همون لحن)

حالا این وسط یه کاکل زری هست که پدر میتونه هنگام دک کردنش بگه:

حالا که رفتنیم با کوله بار خاطره

نمیخوام حتی بیای یه لحظه پشت پنجره

این روزا راه منو تو از هم جدا شده

...

من کاری ندارم با اشکای تو

من نمیمیرم دیگه برای تو

...

آره کجاشو دیدین؟بی تربیت منظورم هابرماس نبود کنش ارتباطی رو میگم. کاری کرده کارستون.

کنش ارتباطی بین موشای آزمایشگاهی و یه دونه آدم هم دیده میشه.مصداق بارز این نوع کنش ارتباطی مسئله ی سهمیه بندی شدن بنزینه که بین هفتاد میلیون موش ازمایشگاهی و یه دونه آدمیزاد این روزا نقل مجالس شده .فکرش رو بکنین بر اثر مهر روزافزون این آدم نسبت به ما موش کوچولوها (وووی حالی به حالی میشم) یخ دلها آب شده!!!

یه موش:چرا سهمیه بندی شد بنزین در اون شب پر التهاب؟

آدمیزاد:۱.خوب موش موشی چون خودت عقل و بار نداری و نمیدونی که چه جوری از نعمتهای خدادای استفاده کنی من بنزینت رو سهمیه بندی میکنم.(حقانیت)

آدمیزاد:۲.کردم که کردم، تا کور بشی.(نا مشروع)

آدمیزاد:۳.سعی میکنم با اصحاب نظر گفتگو کنم شاید راه بهتری پیدا بشه.(غیر واقعی)

***

له شدم

من که به حرفای خودم ایمان دارم باید له میشدم تا حقانیتم به خودم حداقل ثابت بشه.

نمیدونم کی برمیگردم ولی

له شدم،

پودر شدم.!!!


نوشته ی ویستا در ساعت ۳:۳٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸٦/٤/٧